شروع دوباره



زندگی پر از شروع دوبارس

پس

از هر وقت تونستیم

شروع کنیم

یادمان باشد که

فقط دیگر

تجربه هارا تکرار نکنیم

بدونید که 

هنوزم

وقت هست




Peace_end@ 





طبقه بندی: ذهن نو، سال نو، دلنوشته، امید، زندگی، رفاقتی، دوستانه، معراجیان، حکایت، معرفت، فرهنگی،
برچسب ها:آغاز، شروع دوباره، تجربه، وقت هست، ما میتوانیم، اتحاد، پیروزی،
تاریخ : پنجشنبه 22 تیر 1396 | 10:17 ب.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()
او

او

سالهاست که دیگر

حتی در خانه ی

متروکه ی مغزم هم

جایی ندارد



Peace_end@





طبقه بندی: تنهایی، دلتنگی، حکایت، معرفت،
برچسب ها:او، جایی ندارد، مرده، مرگ، دل شکسته، دل من، حرف دل،
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()
تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | 02:25 ق.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()


گاهی اوقات نباید شاید هارا

به چشم یک شاید دید چون

شاید قصه تمام شده و تو

هنوز هم تو همان خوابی هستی

که فکر میکنی شاید بیدار باشی


#حرف_دل

 





طبقه بندی: ذهن نو، ذهن تو، امید، مرگ، زندگی، حکایت، تنهایی،
برچسب ها:شاید، شاید نه، شاید آره، خواب، بیدار، شاید مرگ، شاید زنده،
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 | 04:29 ق.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()
تاریخ : پنجشنبه 28 بهمن 1395 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()

اعتماد:
چیزیست كه یك شهر را آباد یا ویران میكند
چیزیست كه یك دل را آرام یا آشوب میكند
چیزیست دو چهره كه در این بادی چیزی نیست جز بدی






طبقه بندی: ذهن تو، ذهن نو، سال تو، سال نو، عید، تنهایی، امید، زندگی، مرگ، دلتنگی، رفاقتی، عاشقانه، معراجیان، محرم، شعر، حکایت، سیاسی، معرفت، شهدا، فرهنگی،
برچسب ها:عاشقانه، دلتنگی، امید، غیب، دنیا، مرگ، زندگی،
تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 12:42 ب.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()


دوست خوب غم رو از بین نمی‌بره

اما كمك می‌كنه محكم سرپا باشیم

درست مثل چتر خوب كه

بارون رو متوقف نمی‌کنه

اما به ما كمك می‌كنه راحت

زیر بارون قدم بزنیم

 

 

ویكتور هوگو





طبقه بندی: ذهن نو، تنهایی، امید، زندگی، دلتنگی، رفاقتی، دوستانه، عاشقانه، معراجیان، معرفت، فرهنگی، حکایت، دلنوشته،
برچسب ها:ویکتور هوگو، چتر، بارون، زیر بارون قدم زدن، دلتنگی، عاشق شاید، غمگین و ناراحت،
تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 02:08 ق.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()
باران



بارانی که بر پنجره ی

خانه ام زده است

...

همانند همان حرفی بود

که مانند سنگ

بر شیشه ی دلم زد

لعنتی

...






طبقه بندی: ذهن نو، دلنوشته، تنهایی، زندگی، مرگ، دلتنگی، رفاقتی، دوستانه، عاشقانه، معرفت، حکایت،
برچسب ها:بارون، هوای عاشقا، عاشقی، زندگی، درد و بهانه های پاییز، پاییز، رفت و برنگشت،
تاریخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()
«سکوت» و «لبخند»
 دو ابزار قدرتمندند...
«لبخند» راهی است، برای حل بسیاری از مشکلات...
«سکوت» روشی است، برای اجتناب از مشکلات بسیار...

               "زندگی مملو از بالا و پایین است"

رمزش آن است که در بالاها لذت ببریم و در پایین ها شجاع باشیم و استوار…





طبقه بندی: دلنوشته، تنهایی، امید، زندگی، دلتنگی، معراجیان، معرفت، شهدا، مذهبی، مذهبی، مرگ، رفاقتی، رفاقتی، عاشقانه، محرم، محرم، فاطمیه، نظامی، مقاله، مقاله، حکایت،
برچسب ها:زندگی، خنده، حلال، گذر، زیبایی، لبخند، روزگار،
تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 05:18 ب.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()



یاد بگیر که قدر چیزی را که داری ، بدانی


پیش از این که زمان به تو یادآوری کند


که باید قدر چیزی را که داشتی ، می دانستی

 

کتاب جملات ناب (امین شفیعی)





طبقه بندی: دلنوشته، تنهایی، امید، زندگی، مرگ، دلتنگی، رفاقتی، دوستانه، عاشقانه، معراجیان، محرم، شعر، فاطمیه، حکایت، نظامی، مقاله، معرفت، فرهنگی،
برچسب ها:یاد بگیر، زندگی کن، جملات ناب، امین شفیعی، قدر دانستن، زندگی شیرین، کلمات قصار،
تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 04:35 ب.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 | 05:53 ب.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()
من از چیزهای بی احساس چیزی نكشیدم جزء آرامش
اما از تمام كسانی كه احساس دارند همه چیز كشیدم الا آرامش




طبقه بندی: دلنوشته، زندگی، دلتنگی، معراجیان، شعر، حکایت، مقاله، شهدا، فرهنگی،
برچسب ها:اعتماد، اعتماد بنفس، اعتماد بخود، نفس، شروع دوباره، زندگی، شروع،
تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 07:15 ب.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()
تونل های رسالت و توحید
تستیس برای آرامش من
ولی آنان نمیداننن كه تست اصلی
فكر توست در سر من




طبقه بندی: دلنوشته، دلتنگی، حکایت،
برچسب ها:عاشقانه، دلتنگی، امید، غیب، دنیا، مرگ، زندگی،
تاریخ : جمعه 8 بهمن 1395 | 08:42 ب.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد...


و اینک باران


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


برای دانلود با کیفیت بالا   دانلود







طبقه بندی: رفاقتی، دوستانه، معراجیان، حکایت،
برچسب ها:عاشقانه، دلتنگی، دلدادگی، روانی، عشق، دوست، رفیق،
تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1395 | 04:04 ق.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()



از خواب برگشتم به تنهایی


پر میزنم از صبح زیبایی


چشمامو میبندم و میبینم


دنیا رو با چشم تو میبینم


دنیای من با عشق درگیره


عشقی كه با تو میمیره


دانلود با کیفیت عکس





طبقه بندی: رفاقتی، دوستانه، معراجیان، حکایت،
برچسب ها:عاشفانه، دوستانه، دلنوشته، عشق، چشم، خواب، بام تهران،
تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395 | 03:12 ب.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()



اولین سری از  عکس های گروه رمافر

امیدوارم خوشتون بیاد و همچنین مارو حمایت کنید

ممنون

دانلود

حجم     MB  100


Ramafar#






طبقه بندی: رفاقتی، دوستانه، عاشقانه، معراجیان، محرم، شعر، فاطمیه، حکایت، نظامی، مقاله، سیاسی، معرفت، شهدا، مذهبی،
برچسب ها:عکس، عاشقانه، بهترین، عکاسی، طبیعتریا، مذهبی، ویژه،
تاریخ : سه شنبه 14 دی 1395 | 03:20 ق.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()

همه ی مردمان گویند چه شده است

من گویم هیچ شده است

همه ی مردمان درد مرا میخوانند

باز میپرسند چه شده است

انگار باز باید شروع کنم

اینبار برای خود شروع میکنم

هر که خواست بداند چه شده است

گوید که برایش بخوانم نوشته هایم را


        Ramafar Gp#






طبقه بندی: رفاقتی، دوستانه، عاشقانه، شعر، حکایت، مذهبی، فرهنگی،
تاریخ : دوشنبه 13 دی 1395 | 12:13 ق.ظ | نویسنده : Hossein-Gp | نظرات()
عطسه هایم عرصۀ پاییز را پر کرده است

حرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقط

فرامرز عامری




طبقه بندی: رفاقتی، دوستانه، معراجیان، حکایت، فرهنگی، عاشقانه، محرم، محرم، محرم، محرم، محرم، فاطمیه، فاطمیه، فاطمیه، معرفت،
برچسب ها:عامری، فرامز عامری، دوست، شعر،
تاریخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()
نبودم مدتی
و نخواهم بود مدتی
چون امتحانات داره شروع میشه سر همین در گیرم

ولی با قدرت بر میگردم

همراه ما و گروه رمافر باشید

با تشکر   




طبقه بندی: رفاقتی، دوستانه، دوستانه، دوستانه، دوستانه، دوستانه، دوستانه، دوستانه، دوستانه، معراجیان، معراجیان، معراجیان، معراجیان، حکایت، حکایت،
برچسب ها:اطلاعیه، قدرت، به زودی،
تاریخ : چهارشنبه 12 خرداد 1395 | 08:23 ب.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()
گروه طراحی عکس

رمافر

به زودی شروع بکار میکند

و از شما هم کمک میخواد 
اگر میتوانید بسم ا...




طبقه بندی: معرفت، سیاسی، شهدا، مذهبی، مذهبی، رفاقتی، دوستانه، دوستانه، دوستانه، دوستانه، دوستانه، معراجیان، معراجیان، معراجیان، حکایت،
برچسب ها:شروع قوی، طراحان، رمافر، تبادل لینک، بسم ا...،
تاریخ : چهارشنبه 28 بهمن 1394 | 06:50 ب.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()

عروسک

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”

زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”
پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ”
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!”
پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”
بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟”
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.
اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.






طبقه بندی: رفاقتی، دوستانه، معراجیان، عاشقانه، حکایت، معرفت، فرهنگی،
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394 | 11:41 ق.ظ | نویسنده : رمافران | نظرات()

هدایت به بالای صفحه

  • کد نمایش افراد آنلاین
  • ابزار تلگرام

    آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ